هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود برسر آتش میسرم که نجوشم

 

بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند ونه هوشم

 

حکایتی زدهانت بگوش جان آمد

دگر نصیحت مردم حکایتست بگوشم

 

مگر تو روی بپوشی وفتنه باز نشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

 

 

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای در ایم بدر برند بدوشم

 

بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب

که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم

 

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

 

مرا مگوی سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

 

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

 


 

نوشته شده توسط علی صدرایی خویی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت