شعري از عارف گمنام 

آقا محمد رضا  نوهء آقا ابراهيم شيخ الاسلام خوي متوفاي 1296 

 

چشمی نه چشم آن که به یاری نظر نکرد

دستى نه دست آن كه نگارى به بر نكرد

عاشق نه آن كه تير چو آيد زشصت دوست

مژگان به هم فرو زد و جان را سپر نكرد

از ما بريده دوست به ديگر نهاده دل

بى‏چاره اين دلم سر يارى دگر نكرد

گفتم مگر دمى ز وصالش خبر دهد

عمرم به آخر آمد و روزى خبر نكرد

ز آه «رضا» خبر به تو باد صبا نداد

يا داد خود در آن دل سنگت اثر نكرد

  

آن دل كيست كه آشفته آن كامل نيست

خود مگر سنگ شود كآن به حقيقت دل نيست

بهر توحيد خود آن صورت حق بينا بس

كآيتى در حق توحيد چنين نازل نيست

موشكافان همه انگشت تعجب خايان

در ميان تو كسى نيست كه آن جاهل نيست

عين عقل است كه مجنون توام مى‏خوانند

كآنكه مجنون نشد از عشق رخت عاقل نيست

بر همه سال بيا بر سر خاكم نظرى

بين كه بار غمت از رستخيزم زايل نيست

تا دلم ميل به آن صورت حق بين انداخت

دگر از هر دو جهان بر دگرى مايل نيست

آفرين بر نفس دلكش موزون «رضا»

سِحرى نيكو نه مسحره بابل نيست

 

نقل از مثنوي معنوي نسخه خطي مدرسه نمازي خوي

 


 

نوشته شده توسط علی صدرایی خویی در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 8:21 موضوع | لینک ثابت